کارنامه نويسنده    پيامهای نوين    پرسش و پاسخ    کتابها    داستان-شعر-مقاله-ترجمه    تالار گفتگو    بخش دانمارکی    برگ نخست   

  زرتشت در تقويم ما 08-02-2007 پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵   
 
در پاسخم به حمید رضا مسعودی در وبلاگ ایشان http://tirajeh.parsiyar.com به اینکه چرا سالروز تولد پیامبر زرتشت در تقویم ایران ثبت نشده است، اما برای مثال سالروز تولد عیسی میسح ثبت شده است:
 
درود به حمید رضا و وبلاگ شما تیراژه!
نخست سپاس می ورزم از توجه شما به تارنمايم.
 
اميدوارم در اين مكان نيز بتوانم آزادانه ديدگاه های خويش را مطرح كنم.
 
من نيز نمی فهمم چرا سالروز تولد زرتشت را در تقويم های ايراني نمي نويسند. چون دين های مكتوبی چون اسلام و مسيحيت مانند دين زرتشت ادعا دارند كه تنها يك خدا هست و يك روش درست دينی وجود دارد.

یکتاپرستی چنين است: یک خدا، یک دین، یک رهبر (موبد شاهی)، یک ملت، یک سیاست، یک حقیقت و یک بازار مکاره...
 
آيا ما واقعاً چنين چيزی را می خواهيم؟
 
قانون نسبیت مولانای ناب را از یاد برده ایم. نه، اصلاً هیچ زمان مولانا نخوانده ایم، ولی غرور دينی داریم. حتی فهم یک جمله ی او نیز کافی بود:
 
اللهُ واحدٌ فهم شود نفی دویی
نی حقیقت واحدی
 
البته من عيسی مسيح را شخصی تاريخی نميدانم، همچنين زرتشت را، اما آنها را بصورت يك انديشه و درونمايه ی انسانی می دانم كه از خود تاريخ نيز می تواند مهمتر باشد. مثلاً پديده ی ناجی رها كننده در دين های پيش از مسيحی نيز وجود داشته از جمله و مهمترين آنها دين زرتشتيگری و بودایی بود.
 
اما با بازاری شدن و مردمی شدن اديان كار به بيراهه می كشد و عارفان و صوفيان راه خود را از بازاريان دين دار و آن فهم اشتباه از دين جدا می كنند و راه های ديگری را در پيش می گيرند. به اين دليل ملاها هميشه از عارفان و عرفان ترس داشته و سعی بر آن داشته تا يا گردن آنها را به دار آويخته و يا نوشته هايشان را بر باد دهند.
 
حضرت محمد نيز تا زمانی كه در مكه بود ادعا داشت كه در انتخاب دين هيچ زوری نيست، اما پس از اينكه قدرت را به دست گرفت چنان بی عدالتی در انتخاب دين نشان داد كه آن طرفش ناپيدا بود. به اين دليل قرآن را نيز بايد در بخش مكه ای و بخش مدينه ای اش مطالعه کرد.
     
حال چه تفاوتی دارد كه پيامبران اين ادیان توحيدی و مطلق گرای مكتوب، همگی در گاهشماری و تقويم ما جای گيرند يا نه، چون همگی همان ديدگاه حقيقت محض را دارند و اگر انسانی از آنها پيروی نكند وای به حال آن كس. به این دلیل حتی آوردن یکی از آنها نیز کافی بود.
 
در شاهنامه فردوسی همچنان مشاهده می کنیم؛ كشتاری كه ايرانيان برای تحميل دين زرتشتيگری بر تورانيان آوردند هم آنها را از اين دين نوين توحيدی متنفر كرد و هم بی عدالتی و زور گويی اين دين را به ديگران نشان دادند.
       چه بهتر بود كه تورانيان از خوبی و مهر دين زرتشت به اين دين گرايش می يافتند و نه با زور شمشير. و به قول شما اگر زرتشت تاريخی ای نيز وجود داشت آن وقت او را به قتل نمی رساندند.
 
ای كاش ادیان منجمد شده ی مكتوبِ توحيدی، خصوصاً دین مسیحیت، به اين اندازه که در تاریخ مشاهده می کنیم، ديگر اديان جهان را نابود نمی كردند تا گسترش عقل و انديشه همچنان ادامه می يافت و تنها به دست چند پيامبر مطلق گرا نمی افتاد. به نظر من هر چه پيامبران و اديان بيشتری وجود داشته باشند بهتر است. به این صورت قدرت دینی نیز پخش می شد و همچنان نزدیکتر به مردم.
 
از دیدگاهی می توان گفت که پيامبران امروزی همگی در خفاء نويسنده شده اند و بس! ديگرانی در ديوانه خانه به سر می برند. چون تنها آن پيامبران عهد و عصرهای گذشته می توانند فهم داشته باشند، ما نبايد خود باندیشیم، بسنجیم و دین خود را زنده نگاه داریم. تنها باید پیروی کرد! با اينكه خدا در قرآن آورده كه بين او و انسان واسطه ای وجود ندارد، اما دیگر كی حرف خدا را باور می كند. چون حرف امامان مهم تر است! واسطه ای كه می توان آن را بازار دين نام گذاشت.
 
در پاسخ شما که دلیل ثبت نشدن سالروز تولد زرتشت را «ترس» می نامید باید گفت که این ترس سیاسی است و با دینداری رابطه ای ندارد.

بدرود
 
ادامه ی گفتگو:
 
دوست دیگری بنام سارا مویدی http://neweshtar.blogfa.com در ادامه این بحث نوشته اند:
 
سلام دوست گرامی. اين بحث جالبی است و می تواند و جا دارد بيشتر به ان بپردازيد. اما من فکر می کنم به لحاظ تاثير تاريخی مسيح بر جهان ان روز منشاء تقويمی قرار گرفت. تاثيری که مسيح بر تاریخ گذاشت را نمی توانيم انکار کنيم. و همين تاثير تاريخی او از او يک شخصيت تاريخی هم می سازد . اما نمی دانم چا شما دوست گرامی ان را يک شخصيت تاريخی نمی دانيد!
 
پاسخ من:
 
سارا جان شما نیز درست می گویید، اما من پدیده ی مهدویت، مسیح یا ناجی گری را که قدمتی بنیادین دارد از خود تاریخ مهمتر میدانم.

برعکس شما فکر میکنم که پدیده ی ناجی گری در اندیشه ی دینی انسان به او فشار آورد تا عیسی را برای قبول به مردم بصورت تاریخی درآورد. یعنی تأثیر تفکر مهدویت در باطن دینی انسان، نه تأثیر تاریخی افراد و پیامبران. اندیشه، آنها را تاریخی کرد نه اینکه تاریخی بودنشان تفکر بوجود آورد. با دید مذهبی، یعنی: هبوطِ از بالا به پایین. امروزه همه ی دانشگاهیان می دانند که عیسای تاریخی یک ادعای عامه پسند است. اما چنانکه گفتم این موضوع تغییر کلی ای در فهم مسیح به پدید نمی آورد.

در واقع عیسی مسیح انسان را به بازگشت به ازلیت دعوت کرد و ادعا داشت که در زمان نسل او رستاخیزی جهانی رخ می دهد و به این دلیل انسان را به زندگی آسمانی و بدور از گناه زمینی دعوت کرد. از انسان خواست که از پدر و مادر و برادر خود دوری کند و او را در برگشت به آسمانها دنبال کند.

سپس چون رستاخیز جهانی ای که عیسی وعده داده بود رخ نداد، مانی دوباره پس از ۲۰۰ تا ۳۰۰ سال این مسئله را بیان کرد و خود را نیز کامل کننده ی کار مسیح دانست.

در واقع جهان ۳ مسیح دیده است که مانی خود را سومین و مکمل آنها می داند: ۱. ‌میترا ۵۰۰ سال پیش از میلاد ۲. عیسی مسیح و ۳. مانی.

بالاخره دینداران چون دیدند حالا حالاها رستاخیزی نمی آید تاریخ را چنان تدوین کردند که رستاخیز در عاقبت و در زمانی دور بوجود خواهد آمد و به این صورت با زندگی گیتیانه پیمانی بسته شد، تا انسان به فکر زندگی باشد نه به فکر برگشت به ازلیت که باید در آخرت پیش بیآید. در این دیدگاه تجربه ی مذهبی انسان بصورت تاریخی درآمده است.

بالاخره تاریخی یا خیر. باید بیشتر بنمایه های ناجی گرایانه را شناخت تا بتوان مسیح را شناخت، نه تاریخ زندگی او را. البته این موضوعات بصورت بسیار فشرده ای در مقدمه ی کتابم - شناخت شاهنامه - آمده است.

امروزه مسئله ی مهدویت در بین ایرانیان و شیعیان از همه جای دیگر حادتر و مهمتر است. رجوع کنید به مسجد چمکران و آن چاهی که مهدی قرار است از آنجا سر درآورد. در ایران هنوز هم هر چند وقت یکبار کسی پیدا می شود که ادعای مهدوی بودن دارد. مردم موفق ترین شان را نایب مهدی فهم می کنند. بقیه پس از چندی اقرار می کنند که اشتباه کرده اند.

در مسیحیت و دین یهود نیز چنین ماجراهایی وجود دارد، اما نه به صورت مردمی ای که در ایران مشاده می کنیم.

فعلاً رستاخیز غربی تکیه به دید علمی دارد که آن را استفاده ی بیش از حد انسان از فراورده های زمینی میداند که با این زیاده روی یخ های قطب ها آب می شوند و به این صورت گرمای بیش از حد و همچنین نادانی انسان جهان را بسوی رستاخیز می برد...

در واقع آخرت جهانِ علمی آن روزی است که کره خورشید گرامای خود را از دست دهد...

در نهایت تقویم غربیان و مسیحیان برای ما مهم تر از تقویم زرتشتی است، چون بیشتر دولت های کنونی از این تقویم استفاده می کنند. و مسیحیت مانند پیدایش بسیاری از ادیان، زمان پیش از خود را در جهالت می انگارد و خود را در آگاهی تاریخی مطلق...

امیدوارم با این فشرده گویی ها شما دوستان را خسته نکرده باشم.
 
پاسخ مجدد سارا:
 
آرش جان با سلامی دوباره .
راستش من اصلن اينطور تصور نکردم که پدیده ی ناجی گری در اندیشه ی دینی انسان به او فشار آورد تا عیسی را برای قبول به مردم بصورت تاریخی درآورد. من حرکت تاريخی که پس از مسيح و جنگ هايی که تا ساليان سال جهان غرب را دچار تشنج کرد در شناختن چهره ی دیگر مسیح موثر می دانم.

من همه ی این گفته های شما را قبول دارم . اما عیسی آن رستاخیز را در زمان نسل خودش وعده نداده بود. رستاخيزی را وعده داده بود اما اصلن زمان ان را تعيين نکرد.
اما انتخاب همان مبداء تاريخی و تقويمی میلاد مسیحی خود دلیلی بر دینباوری آن ملت است و ...

با تشکر از گفته های متينتان و من هم قبول دارم الخ
 
پاسخ مجدد من:
 
اگر عیسی رستاخیز را در نسل خودش وعده نداده بود، پس چرا اصلاً ناجی ای ظهور کرد؟‌ چون او پیامبر معمولی ای نبود. البته یهودیان و مسلمانان عیسی را مسیح نمی دانند و او را تنها یک پیامبر می خوانند. برای مسیحیانِ نخستین، آن برگشت و منتظر بودن و آماده کردن هر چه زودترِ خود برای پرواز به سوی آسمانها به همراه عیسی و نجات یافتن از جهان مادی یک واقعیت بود. بعدها چون مثل همیشه رستاخیزی برای همه ی مردم رخ نداد یونانیان، آمد و رفت عیسی را با گردش فصلها تطبیق دادند.

درست است در انجیل گفته می شود که تنها خدا می داند رستاخیز چه زمانی خواهد رخ داد، پس که بداند؟ ولی همگیِ پیروان عیسی و خود او بارها می گوید که باید خود را برای آن روز آماده کرد. در این بخش اصلی چنان می گوید:

- و بدیشان گفت هرآینه بشما میگویم بعضی از ایستادگانِ در اینجا میباشند که تا ملکوت خدا را که بقوت میاید نبینند ذائقه ی موت را نخواهند چشید.
انجیل مرقس باب ۹ بخش ۱.
آن را نیز با انجیل متی باب ۱۶ بخش ۲۸ و باب ۲۴ بخش ۳۴ و انجیل مرقس باب ۱۳ بخش ۳۰ و انجیل لوقا باب ۹ بخش ۲۷ مقایسه کنید.

یعنی عیسی کسانی را در میان آن جمع نشان می کند، که باید جوانترین آنها باشند، که پیش از مرگشان رستاخیز را خواهند دید...

باید انجیل را هر چه بهتر خواند، نه تاریخ مسیحیت را!
 
پس از این گفتگو، مدیر تارنمای http://www.tirajeh.parsiblog.com دوباره نوشتند:
 
آرش جان درود و سپاس از توجهت به متن تارنمای تيراژه.
با يک نکته از حرفهايت که گفتی ايرانيان با تورانيان در جنگ بودند اين را نبايد تقصير دين زرتشت انداخت اين موضوع عيب و نقص اين دين پاک نيست بلکه تاريخ نشان داده اگر دين با حکومت و سیاست مخلوط شود آلوده خواهد شد. اين تجربه را ايرانيان در دوران ساسانی داشتند و مسيحيان در قرون وسطی و مسلمانان امروز در ايران. باعث تاسف است که سيستم حکومت امروزی از تاريخ درس نمی گيرد و در سال ۲۰۰۷ ميلادی تجربه ۱۵۰۰ سال قبل را تست می کند.
نکته دوم درباره موجوديت و فلسفه مسيح حرفی نيست که چرا در گاهشمار ما ايرانيان ثبت است اتفاقا خيلی هم خوب است اما طرح سوال تيراژه اين است که پيامبر اشو زرتشت يک پيامبر ايرانی است و تمام فرهنگ امروزی و حتی در شکل گيری مذهب شيعه موثر بود و ... و هنوز مردم ايران زمين با اين فرهنگ و دين به طور مستقيم و غيرمستقيم در ارتباطند ولی چرا نبايد مناسبت تولد و مرگ اين پيامبر در گاهشمار فعلی ما ثبت نباشد؟
بدرود
تارنمای شما در تارنگار تیراژه پیوند شد. با سپاس
 
پاسخ مجدد من به این دوست گرامی:
 
دوست خوب تیراژه جان، اگر می خواهید با تعصب و ادعای اینکه یکی از این ادیانِ مکتوبِ دگم شده، از آنهای دیگر بهتر است جلو بروید، متأسفانه نمی توانم این گفتگو را با شما ادامه دهم.

زرتشتی گری از نخستین ادیانی بود که دیدگاه یکتاپرستی و مطلق گرایی دنیای بد و خوب را آفرید. دنیایی که تنها یک دیدگاه، یک خدای اعظم، یک قدرت و یک بینش را پذیرفته و این را از یاد برده که به اندیشه ی انسانها و دنیاهای دیگر نیز احترام بگذارد. حال چرا باید به دین زرتشتی تعصب داشت، دگم زده شد و چنان به این جریانات نگریست؟‌

برای اینکه شما نیز (برای مثال) دین را با سیاست آموخته اید و تجربه ی دینی را از یاد برده اید. به همین دلیل نیز باید پایه ی یکسونگری و محدودیت اندیشه را در چنین روندها و ریشه های تفکر پیدا کرد تا بتوان از آنها دوری کرد. خرد با کسی شوخی ندارد، خرد همه ی مرزها و کوته نگری ها را خواهد درید. ولی خرد همچنان و متأسفانه عامه پسند نیست...

خرد، ار توانی خرد را بجوی
خرد مهتر از نام هر کس بگوی

قضاوت کجا بود، خرد را ببین
نکن اندیشه را پر از کینِ دین!

باید جهان ها را از نو شناخت! توجه کنید به پسوند جمع در واژه ی جهان ها و نه تنها یک حقیقت پذیرفته ی چند هزار ساله!!!
دوباره از مولوی نقل می کنم:

اللهُ واحدٌ فهم شود نفی دویی
نی حقیقت واحدی

حتی باید سعی بر آن داشت از سیستم دموکراسی دگم شده و مطلق گرا دوری کرد. البته اندیشه ی ایرانیان کجا و دموکراسی کجا. ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
وقتی پس از بیست سال زندگی در کشورهای دموکراتیسه شده، ایرانیان هنوز آن مطلق نگری را از یاد نبرده اند، پس چگونه می توان انتظار داشت ایرانیان داخل میهن چنین آزادی های فردی و بیان اندیشه را بپذیرند؟‌ از ماست که بر ماست...

و چرا، نبردهای خونینِ تحمیل گرایانه ی دین زرتشتی گری به تورانیان را نیز باید در نظر داشت. چون اگر زرتشتیان، تنها یک حقیقت و یک خدای واقعی را بنیان دید خویش قرار نمی دادند چه لزومی داشت که دین خویش را با قدرت شمشیر به تورانیان تحمیل کنند. اگر دین زرتشت چنان خردورز و بزرگ اندیشه بود، مردم سرزمین های دیگر بدون زور یا خونریزی به آن روی می آوردند، خود به خود...

شخصاً از گاهان اوستایی خوشم نمی آید، چون آن مطلق گری یکسوی را در همه جای آن حس می کنم. بقیه ی اوستاد دیدی قدیمی تر و گسترده تر دارد و خوشبختانه زرتشت یا زرتشتی گری نتوانست تمامی ایزدان آن نوشته ها را از سرزمین های ایرانی پاک کند و اجباراً بسیاری از آن ایزدان گوناگون را در بیرون از گاهان نگاه داشت، اما همگی زیر دست آن خدای مطلق گرای یکتا.

همچنین و متأسفانه در بین دانشگاهیان و پژوهشگرانِ مطلق گرای ایرانی نیز مد شده است تا ترجمه های نوینی از کتاب گاهان ارائه دهند و تنها آن کتاب را که به نظر من بنیادی محدودتر از مابقی اوستا دارد، سخنگوی آن دین بهی بدانند. به این باید گفت دین دگم زده ی دانشگاهیان و حقیقت محض نوینی که باز در حال از یاد بردن خرد است. ای وای بر ما...

من هیچ زمان ادعا نداشتم تولد زرتشت در تقویم ما ثبت نشود... موضوع از این ریشه دار تر است.
اگر به فهم این ریشه ها نپردازیم تجربه ی ۱۵۰۰ ساله را که چه عرض کنم، تا ۱۰۰۰۰ سال دیگر نیز نمی توانیم اندیشه ی انسان را تا حد توان در اختیار خودش گذاشت.

در نهایت این گونه کوته نگری های دینی و سیاسی اند که پاسخ پند نگرفتن پرسش شما از تاریخ است. این، دلیل درس نگرفتن در مطلق گرایی های خونریزانه است...

بهشتِ خرد یا بهشت کیان
به پردیسِ کوروش شد آرش بیان

ز هفت کشور و بوم، خرد گیر سوی
به کوه دماوند بباید کرد روی

ببین تا توانی نهانِ خرد
خرد بین، خرد شو، خرد با خرد

امیدوارم ناراحتتان نکرده باشم. من منفی گرا نیستم، اما از تعصب های فرهنگ کشانه دوری می کنم. در نهایت فقط خواستم پندارهایی را که در بیان و درون مایه ی آن بسیار خودم را تنها حس می کنم برای شما نیز بیان کرده باشم.
 
اگر به دنبال نواندیشی هستیم و همچنان که در بالا دیدیم، من روزنه های راه های دیگری را پیشنهاد می کنم.
 
از پیوست آدرس تارنما سپاسگزارم
به امید و بدرود
آرش
 
واکنش استاد جلیل دوستخواه و گفتگویم با ایشان:

درود.
 
از آگاهی رسانی ات و نيز گفتاورد از ايران شناخت سپاسكزارم.
در معرّفی ی مجموعه داستانهای ايرانی، غلامحسين سعيدی به جای غلامحسين ساعدی آمده است. اگر در ترجمه ی دانماركی هم چنين باشد، اشتباه مترجم و يا غلط چاپی است. بهترست كه به ناشر يادآوری كنی.
*
بر پايه ی همه ی پژوهشهای دانشوران ايرانی و جُز ايرانی، زرتشت شخصی تاريخی است كه در سه هزار سال پيش از اين می زيسته و يونسكو هم سال 2003 را سه هزارمين سال زادروز او اعلام كرد.
هنگامی كه فرهنگ فلسفی ی آكسفورد زرتشت را كهن ترين فيلسوف شناخته ی جهان می شناسد، آيا از يك شخص تاريخی سخن می گويد يا چهره ای اسطورگی و داستاني؟
 
بدرود 
ج. دوستخواه
 
پاسخ من:
 
استاد گرامی
 
نام غلامحسین سعیدی را به غلامحسین ساعدی تغییر خواهم داد. اشکال از توجه نداشتن من بود.
 
استاد خوب، شاید خود بهتر از همه بدانید که درباره ی پیدایش پیامبری چون زرتشت و اندیشه ی او بسیاری تحقیق و پژوهش های گوناگون انجام گرفته است. در نهایت و پس از چندین دهه پژوهش و بحث و گفتگو در بین بیشتر پژوهشگران اعظم، تصمیم گرفته شد تا تولد زرتشت را به تقریباً 1000 سال پیش از میلاد جایگزاری کنند. چون این فرضیه را بهتر از دیگر فرضیه ها یافتند.
اگر با دید دانشگاهی به این موضوع نگاه کنیم هنوز شاهد، مدرک و یا سندی پایدار بر اینکه زرتشت در چنین زمانی می زیسته در دست ما نیست، وگرنه به این اندازه بحث ها ادامه نمی یافت.
اعلام هزاره ی سوم تولد زرتشت از طرف یونسکو دلیلی برای حتمی بودن این فرض نیست، تنها احترامی است به یکی از اندیشه ها و ادیانی که در ایران بوجود آمده. کوشش پژوهشگران جدی چیز دیگری است... 
 
شخصاً زرتشت و یا اندیشه های مذهبی و فیلسوفانه ی دیگر را در وهله ی نخست، در رابطه با تجربه ی مذهبی ام یافته ام و سپس به کتاب روی آوردم. به این دلیل، یافته هایم تنها یک ادعا نیست، اما آنها را تجربه کرده و می کنم. درست است که این موضوع بسیار شخصی است، اما به نظر من برای شناخت های عمیق تری از خرد در جهان نباید تجربه های دینی افراد را نادیده گرفت. تجربه هایی که نیز در تاریخ دیده ایم و در میان دانشمندان نیز می بینیم. تجربه هایی که تمامی اندیشه و ساختار جهان را آغاز کرده اند. تجربه هایی که در نوآفرینی ها حرف اول را زده اند. البته پژوهشگران و دانشمندان چنان با این تجربه ها دوستی ای ندارند و آنهایی که دارند سعی می کنند دیدگاه های خویش را در خفا نگاه دارند.   
 
سپس باید بگویم که چهره های اسطورگی برای من از چهره های تاریخی بزرگوارتر و مستحکمتر هستند. چرا که با وزش باد و بارادن از بین نخواهند رفت. آنها در تفکر وعصب های مغز انسان چهارمیخ شده اند. اسطوره را نیز با هر داستانی یکی نمی دانم. حال اگر پژوهشگران نتوانند تفکر زرتشت را بدور از بودن جسمی و تاریخی او بدانند مشکل خودشان است و آن متدی که از آن بهره می برند. برای من، تفکر و فهم شخصی از ادیان، مهمتر از تاریخی بودن و یا تاریخی نبودن یکی ازآن پیامبران یکتاپرست است. تاریخی بودنی که خودِ پژوهشگرانِ تاریخ و ادیان آن را با ترس و لرز مشخص کرده اند.
 
باید در نظر داشته باشیم که پژوهشگران و تاریخ نویسان از حضور تاریخی خویش نیز دور نیستند، چنانکه فردوسی نیز نبود، و فرهنگ ها و واژه نامه ها نیز بر حسب همین دیدگاه ها ساخته و پرداخته می شوند، که البته روشی است بسیار منطقی. 
من در بریتانیکا چنین چیزی که زرتشت را نخستین فیلسوف بدانند ندیده ام. بقول شما فرهنگ فلسفی آکسفورد آن را آورده است. پس این همه دیدگاه های فرهنگ هندو کجا رفته اند؟ از این گذشته پدیده ای مانند نیچه و دین زدایی سده ی اخیر در فیلسوف شناخته شدن زرتشت را نیز باید در نظر داشت. مشاهده می کنیم اگر این گفتگو را ادامه دهم، موضوع، اندک اندک راه پیچیده ای را در بر خواهد گرفت...
به این جهت اولاً شخصیت و اندیشه ی زرتشت را در مبدأ خود، دینی می دانم و نه فلسفی و زرتشت را اسطورگی می خوانم، چون اسطوره را از تاریخ مقاومتر و پایه ای تر می دانم. 
 
در آخر باید اشاره کنم که خودم راه های دیگری را بجز یکتاپرستی در پیش گرفته ام، چون آنها را تجربه کرده ام. آینده نگرم و تجربه جو و در این راه سعی دارم از استادانی مانند شما نیز بهره گیرم و آن را به فارسی خوانان میهنم ارائه دهم، چون بسیار به آنها مهر می ورزم.
 
اگر اجازه دهید گفتگوی من و شما را در ادامه ی موضوع "زرتشت در تقویم ما" در تارنمایم قرار خواهم داد.
 
دوست و شاگرد همیشگی شما
آرش شریف زاده عبدی
 
پاسخ مجدد استاد دوستخواه:

درود.
هنگامی كه از زمان رزتشت سخن گفتم، نخواستم كه مانند زنده ياد ذبيح بهروز، برای زادْهنگام ِ او، سال و ماه و حتّا روز و ساعت دقيق تعيين كنم! می دانم كه زادْ سال ِ او نسبی است. امّا هم تاريخی بودن وی و هم تعيين ِ زادْ سال نسبی برای او، بر پايه ی پژوهش است و نه حدس و گمان و رهنمودها و دليل های كليدی، زمينه ی آن است و كار ِ يونسكو هم نه بر اثر ِ شهرت كتاب نيچه؛ بلكه بر بنياد ِ دستاوردهای پژوهندگان بوده است.
كارهای كسانی همچون بويس و نولی در اين راستا سخت روشنگرست.
من نگفتم كه بريتانيكا زرتشت را كهن ترين فيلسوف شناخته ی جهان خوانده است. اين سخن در فرهنگ فلسفي ي آكسفورد آمده است كه اعتبار آن از بريتانيكا كمتر نيست و می دانيم كه غربی های يونانی مآب، به اين آسانی ها حاضر نيستند چنين سخنی را در مورد مردی از خاورزمين بگويند.
من -- برخلاف شما -- زرتشت را دينْ مرد و شريعت گذار نمی دانم. سرتاسر گاهان پنجگانه ی او سرشار از درونمايه ی انديشه ورزی و خردگرايی است كه گوهر رخشان فلسفه به شمار می آيد. «مزدا» يا «مزدا اهوره» ای كه زرتشت از آن سخن می گويد، خدا و آفريدگار به مفهوم ِ دينی ی آن نيست؛ بلگه گوهر والای انديشه و خرد است كه سامان ِ جهان آرمانی از آن سرچشمه می گيرد. اين سخن را من تنها نمی گويم. پژوهنده ی نامداری همچون لارنس هيورث ميلز، زرتشت را پديده ای شگفت و بسيار فراتر از روزگار خود می شمارد.
كيش ِ زرتشتی و كتاب ورجاوند آن، اوستای پسين/ نو، هيچ پيوندی با شخص زرتشت ندارد و پس از او (و حتّا در موردهای زيادی در ناهمخوانی ی آشكار با ديدگاههای گاهانی ی او) ساخته و پرداخته شده است.
گفتنی در اين زمينه بسيارست. به همين اندك، بس می كنم. خواهش می كنم كتاب گراردو نولی به نام زمان و زادگاه زرتشت را -- كه به فارسی هم ترجمه شده و نشر آگه در تهران آن را منتشركرده است -- و نيز گفتارهای جداگانه ی او را در دانشنامه ی ايران (Encyclopaedia Iranica) بخوانيد.
شادكام باشيد.
 
حرفی ندارم كه آنچه را برايت نوشته ام، بی هيچ گونه ديگرگونی در تارنمايت بياوری.

بدرود.
ج. دوستخواه
 
پاسخ مجدد من به استاد:
 
استاد محترم
دوستخواه خوب
 
نمی دانم من درست دیدگاهم را بیان نکرده ام یا اینکه نامه ام درست خوانده نشده است.
 
من هیچ وقت تاریخی بودن زرتشت را رد نکردم، اما اسطوره بودن او را برای اندیشه ی انسان مهمتر دانستم. زرتشت چنانکه او را می بینیم هم تاریخی است و هم اسطوره ای. به این دلیل من تنها یک دیدگاه را نمی گزینم، اما سعی دارم از تمامی بنیادها و ساختارها تا حد توان کمک گیرم. مطلق گرا نیستم و تعصب خاصی به زرتشت نیز ندارم.
 
من از حدس و گمان سخن نمی گویم بلکه از پژوهش کسانی مانند پروفسور مری بویس. هزاران نقل قول می توان آورد که درباره ی زندگی زرتشت بصورت های گوناگون سخن گفته شده است. این پژوهش ها بسیار ضد و نقیض هستند، اما کار پژوهشگران اعظم نیز هستند. 
 
من کار یونسکو را به شهرت کتاب نیچه ربطی ندادم. نمی دانم چرا شما این دو را به هم پیوسته اید!
 
من هم نیز مانند شما گفتم که بنیاد دستاوردی پژوهشگران به آن نتیجه رسیده است تا تولد زرتشت را 1000 سال پیش از میلاد مسیح تعیین کند، نمی دانم چرا شما همان گفته ی من را بیان کرده اید، اما بصورت واکنشی بر صحبت من!!!
 
نه، شما نگفتید که بریتانیکا زرتشت را کهن ترین فیلسوف شناخته است، من نیز چنین ادعایی نداشتم. تنها گفتم که در بریتانیکا چنین چیزی نیامده است. و سپس گفتم که تنها فرهنگ فلسفه ی آکسفورد آن را آورده که باز هم منطقی است که در فرهنگ فلسفه چنین آمده باشد. شاید دوباره باید نامه ام خواند شود... همچنین فکر نمی کنم که دانشگاهیان بقول شما "غربی های یونانی مآب" چنین توطئه ای را علیه تاریخ ما درست کرده اند، پس چرا در فرهنگ فلسفه ی آکسفورد چنین چیزی در مورد زرتشت باید بیاید؟ باز می گویم زرتشت دین آورد نه فلسفه. فلسفه را ما ازان او کردیم. فلسفه معمولاً در هنگام فروپاشی دینها بوجود می آید. مثلاً در زمان پیش از افلاطون...
 
اگر شما زرتشت را مرد دین نمی دانید پس تقریباً نه تنها با من بلکه با تمامی پژوهش های استادان اعظم زرتشت شناس مخالفت دارید. اگرچه من خود شخصاً بسیار کنجکاو هستم، اما شاید جرات به اندیشه آوردن چنین دیدی را نداشته باشم...
 
همچنین خرد نیز به دیدگاه تمامی مذاهب، در نخستین گام خود، با تجربه ی مذهبی افراد بوجود می آید. حال اگر شما دوست دارید که زرتشت را مطلقاً فیلسوف بدانید تا از بنیاد دینی او دور گردید مشکل خودتان است.  حتی گراردو نولی و بویس نیز چنین ادعاهایی ندارند. (کتابها را خوانده ام اما متأسفانه به نتیجه ای که شما چنان شتاب زده به آن رسیده اید نرسیده ام).
 
اگر منظور شما از خردجویی همان کوشش و فلسفه انگاری در راه فهم است آن را می پذیرم، اما اگر بخواهید خدای یکتای زرتشت را با این معنا یکی بدانید، که البته باز هم اگر کمک یار شما باشد خوب است، نباید مطلق گرایی ادیانِ یکتاپرستِ مکتوبِ را از یاد برد. شاید شما نیز به همین دلیل از دینی بودن زرتشتی گری دوری می کنید تا دوباره راه های نخستین خردورزی را پیدا کنید. با این وجود با شما همعقیده ام.
 
گاهان نیز بحث خود را دارد. چنانکه پیش از این نیز به دوست دیگری گفتم، از همان شروع پژوهش در مورد اوستا ترجمه های متعددی از گاهان انجام گرفت و بسیاری از معتبرترین آن ترجمه ها چنان با یکدیگر متفاوت بودند و هستند که چنان می نماید که هر کسی دیدگاه شخصی خود را در آنها گنجانده است. در سالهای اخیر نیز مد شده است تا خیلی ها گاهان را ترجمه کنند و آن را بنیاد شخصی افکار خود و دین زرتشت بدانند، اما با آفریده شدن گاهان و آفریده شدن مجدد آن همان مشکلی که در کتاب های ادیان یکتاپرست دیگر نیز دیده می شود، وجود دارد. در گاهان نیز به جای آن جهانهای پرشکوه باستانی که پر از خدایان و قدرت های مقدس گوناگون بودند و با یکدیگر نیز چنان جنگی نداشتند، خدای یکتای دیگری جای داده شد که همه ی خدایان دیگر را یا رد کرده و اگر زور چنین کاری را نداشته آنها را در پناه خویش قرار داده است. مانند تورات که واژه ی خدایان و قدرت های گوناگون مقدس را تنها و در همه جا به یهوه ترجمه کرده است. با این کار نه تنها کشمکش بین خدایان و مردم در دینداری بیشتر شد، اما این خدای یکتایِ مطلق گرا حتی ادعا داشت که جز خودش خدای دیگری وجود ندارد و همچنان خدایان هزارساله ی ادیان و اقوام دیگر را یا نابود کرد و یا چنان آنها را جعل کرد که اثر بسیار کمی از شکوه آنها برای ما باقی مانده است. خدای یکتایی که تنها یک دیدگاه، یک قدرت مقدس و یک رهبر دینی را پذیرفته و شک و تردید و فلسفیدن را نمایه ی بی خردی انسان دانسته...
 
از لارنس هیورث میلز نام بردید. باید گفت تعداد پژوهشگرانی که همین دیدگاه خرد و گوهر والای اندیشه را در پیامبران ادیان دیگر، از جمله بودا و پیامبران متعدد فرهنگ هندو و اسلامی و... می بینند، بارها از کوشش ها و دیدگاه هایی که چنان به زرتشت نگاه کرده است، بیشتر هستند. این مسئله ای شناخته شده است که درباره ی خرد پیامبران چنین بنویسند. در مورد همه ی ادیان و پیامبران جهان چنین کتابهای قطور و کمرشکنی موجود است.
 
به نظر من، مابقی اوستا، که دیدگاهی قدیمی تر دارد، یعنی اوستای پسین نو، بسیار از گاهان، شکیباتر، مردمی تر و قابل هضم تر است. در آنجا نشانه ها، دیدگاه ها و خدایان و موجودات ماورای طبیعه ای را می بینیم که مردمان آن روزگاران در رابطه ی مستقیم با آنها زندگی می کردند. با پدیده ای مانند خدای یکتایی که پشت همه ی آسمانها به سر می برد و همچنین از انسان دوری کرده است و تنها وجود خود را می پذیرد، چنان در تاریخ مذهبی و خردگرای جهان نابردباری و ناشکیبایی بوجود آورد که انسان خواب آن را نیز نمی دید و انسان امروزی نیز همچنان در زیر فشار این مطلق گرایی دینی و فرهنگی و بدور از آزادی بیان آزرده است.
 
بله، به قول شما گفتنی زیاد است، تنها خواستار آن هستم تا بخشی از اندیشه و پندارهایم را برای مخصوصاً جوانان میهنم بیان کنم.
 
به امید! 
آرش شریف زاده عبدی
 
 نوشته شد توسط آرش شريف زاده عبدی در تاريخ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵ پيام دوستان ( 9 )