کارنامه نويسنده    پيامهای نوين    پرسش و پاسخ    کتابها    داستان-شعر-مقاله-ترجمه    تالار گفتگو    بخش دانمارکی    برگ نخست   

  هم ترسا، هم یهودم من، هم گبرم، هم مسلمانم! شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۶  
 

بی گمان این غزل مولوی از سرشناس ترین و عارفانه ترین غزل ها و یا تمامی اشعار اوست که در صدها ترجمه به زبان های فرنگی و بیشتر از آن در مقاله-نویسی ها از آن یاد شده است. مهمترین نشانه های تجربه ی دینی و فردی انسان در غزلی بسیار زیبا، به رسایی و شیوایی سخن مولانا آمده است.

 

این غزل را با کمی دگرگونی بازنویسی کرده ام و در این مورد از شما دوستان خواننده می خواهم تا دیدگاه خود را در این باره بنویسند.

 

آیا، چه آن تجربه دینی، "تمام جهان" را در بر گیرد و یا تنها "ناکجا آباد" را، تفاوتی در مفهوم غزل بوجود می آورد؟

 

آیا از هیچ کجا نبودن و یا از همه جا بودن، یک معنی و همان درونمایه را بیان می کند؟

 

آیا از همه جا بودن و همزمان از دویی دوری کردن و به یکی رسیدن، مفهوم و منطق بیشتری را آشکار می سازد، یا از هیچ کجا نبودن و همزمان از دویی دوری کردن و به یکی رسیدن؟

 

کدام یک از این زاویه های نگرش به یک-بینی، یک-جویی، یک-دانی و یک-خوانی نزدیکتر است؟

 

 

غزل مولوی

 

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم

نه ترسا، نه یهودم من، نه گبرم، نه مسلمانم

نه شرقیم، نه غربیم، نه برّیم، نه بحرّیم

نه از ارکان طبیعیّم، نه از افلاک گردانم

نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش

نه از عرشم، نه از فرشم، از کونم، نه از کانم

نه از هندم، از چینم، نه از بلغار و سقسینم

نه از ملک عراقینم، نه از خاک خراسانم

نه از دنْیَی، نه از عُقْبَی، نه از جنت نه از دوزخ

نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس و رضوانم

مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد

نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم

دويی را چون برون كردم، دو عالم را یكی ديدم  

يكی بينم، يكی جويم، يكی دانم، يكی خوانم

 

بازنویسی من

 

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را چه می دانم؟

هم ترسا، هم یهودم من، هم گبرم، هم مسلمانم

هم شرقیم، هم غربیم، هم برّیم، هم بحریم

هم از ارکان طبیعیّم، هم از افلاک گردانم

هم از خاکم، هم از آبم، هم از بادم، هم از آتش

هم از عرشم، هم از فرشم، هم از کونم، هم از کانم

هم از هندم، هم از چینم، هم از بلغار و سقسینم

هم از ملک عراقینم، هم از خاک خراسانم

هم از دنیی، هم از عقبی، هم از جنت هم از دوزخ

هم از آدم، هم از حوا، هم از فردوس و رضوانم

مکانم این مکان باشد، نشانم این نشان باشد

هم تن باشد، هم جان باشد، که من از جان جانانم

دویی را چون برون کردم، دو عالم را یکی دیدم

یکی بینم، یکی جویم، یکی دانم، یکی خوانم

 

 

چشم براه دیدگاه شما خواهم بود

آرش

 

 
 نوشته شد توسط آرش شريف زاده عبدی در تاريخ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۶ پيام دوستان ( 2 )