بازگشت به صفحه پيش

 

 

 

پرسيد: ادب از که آموختی؟

گفت: از باادبان!

 

ادب از رخش در آمد و به دامانِ تو شد

ناظمِ جانِ من و راهِ گسسته ز تو شد

 

پندار شد اين روشنی در مغز، هم افلک

بيدار شد آن زمزمه ی نابِ طفلک

 

گفتار شد اين راز، شد اين ناز، شد اين ساز

با کوبشِ آن پتک به باد، حرف ز سرْ باز

 

کردار ز کجا آمده، دیدی و شنیدی

آتش، هوا شد و در آن آبْ زمینی

گر گوهره ی نامه ی دستور بخواندی

از بی ادبان رمزِ دلت را نشنیدی