کتاب...کتاب...کتاب

 

"خودمداری ایرانیان" پژوهشی است در رونشناسی اجتماعی مردم ایران

نویسنده: حسن قاضی مرادی

چاپ دوم: 1380 - 239 ص.

مرکز پخش: نشر اختران - کتاب اختران – بازارچه کتاب 6462282

شابک: 4-03-7514-964

پست الکترونیکی: akhtaran@ravav.com

 

در پشت جلد کتاب آمده است:

 

خودمداری (معادل خودمحوری، تکرَوی) – متمایز از فردگرایی غربی – یکی از ویژگیهای خاص ما ایرانیان در قلمرو هستی فردی و اجتماعی مان می باشد. در این رساله گرایش انسان به زندکی در قلمرو رفع نیازها و تحقق منافع شخصی و خصوصی آنی و فوری به عنوان تعریف خودمداری در نظر گرفته می شود. در سنجش زمینه های خودمداری حکومت استبدادی به عنوان مهمترین عامل روبنایی آن معرفی شده و سپس وحدت و تضاد خودمداری و حکومت استبدادی همراه با شیوه زندگی خودمدارانه همچنان که برخی ویژگی های فکری، کرداری و عاطفی خودمداری مورد بررسی قرار می گیرد. در پایان نیز اشاره ای می شود به چگونگی مبارزه با خودمداری به عنوان یکی از موانع مهم در روند تحقق تجددخواهی در ایران و استقرار حق ایرانیان در تعیین سرنوشت خود.

 

برای مثال، قسمتی از بخش دوم این کتاب را در اینجا میآورم:

 

حکومت استبدادی

در کلّی ترین تعریف، حکومت استبدادی را می توان حکومت متمرکزی دانست که با فقدان یا ضعف شدید حاکمیت قانون، سیطره ی خودکامه و سرکوبگرانه ای بر جامعه اعمال می کند. چنین حکومتی در دوران معاصر هم می تواند بر جماعتی با گرایش توده وار فرمان راند و هم بر جامعه ای ذره ای شده. بنابر این ویژگی های اصلی حکومت استبدادی در تمایز با تمامی دیگر حکومت ها عبارتست از: قدرتِ کم و بیش متمرکز دیوانسالارانه، حاکمیت بیقانونی و زیر سیطره ی حکومت قرارداشتن حوزه ی عمومی زندگی اجتماعی (در دوران معاصر) و دست یازی حکومت به اِعمال خشونت سرکوبگرانه ی نظامی و پلیسی بی حدّ و مرز.

      مارکس بنیاد استبداد شرقی را عبارت می داند از:

1.     امور عمومی به عهده حکومت مرکزی است؛

2.     صرف نظر از چند شهر بزرگ، سراسر قلمرو فرمانروایی به روستا هایی تقسیم می شود که دارای سازمانهای کاملاً جداگانه ای هستند. هر روستا، خود، دنیای کوچکی را تشکیل می دهد. (به نقل از جامعه شناسی ایران. نوشته ی یرواند آبراهامیان. ترجمه ی سهیلا ترابی فارسانی. نشر شیرازه ص. 6).

مطابق به این تحلیل حکومت استبدادی بر قدرت متمرکزی دانسته شده که با سیطره بر امور عمومی به طور بی میانجی بر قامرو متشکل از چند شهر بزرگ و جوامع روستایی خودکفا و پراکنده حکومت می کند. هگل در »بخش بندی تاریخ جهانی« از نقطه نظر فلسفی به سنجش استبداد شرقی می پردازد:

      بنیاد جهان شرق بر آگاهی بی میانجی و روحانیت گوهری است... دانشی است آفریده ی اراده ای اساسی و مستقل به خود استوار که خواست ذهنی (افراد در برابرش) رابطه ای آمیخته به ایمان و اعتماد و فرمانبرداری دارد. به سخن روشن تر، این رابطه ی پدرشاهی است... . بزرگ خانواده، مظهر این آگاهی و خواست کلّ است، او در راه مقصود مشترک می کوشد و نگهبان افراد است و کوشش آنان را در جهت مقصود مشترک رهبری می کند و آنان را آموزش می دهد و مراقب است تا همگی با غایت کلّی هماهنگ باشند. دانش و آرزوی شرقیان از این فراتر نمی رود و در شخص رئیس کشور تجسم می یابد. این به حکم ضرورت، نخستین شکل آگاهی قومی است.

در این مرحله، کشور به وجود آمده ولی فرد هنوز از حقوق خود برخوردار نشده است،  (و نظام جامعه)، نضام اخلاقی بی میانجی و بی قانونی است، زیرا در اینجا هنوز در مرحله ی کودکی تاریخ به سر می بریم. این نخستین هیئت (اجتماعی)، دو وجه دارد. یک وجه، کور است که بر بنیاد پیوند خانوادگی استوار است و (شیوه ی اداره ی آن، شیوه ی) سرپرستی پدرانه است زیرا آنچه کلّ جامعه را بهم پیوسته می دارد (ترس از) سرزنش و کیفر است، و نیز کشوری بیروح  و بی احساس است زیرا تضاد و معنویت هنوز در آن راه ندارد. در عین حال، کشوری است که بر یک حال می پاید زیرا از پیش خود نمی تواند خویشتن را دگرگون کند. (هگل – عقل در تاریخ – ترجمعه ی حمید عنایت – ص. 9/268).

 

هگل در جای دیگر حکومت استبدادی را به عنوان تنها حکومتی که »ایجابی« است معرفی می کند. (به نقل از »هگل جوان«. نوشته ی جورج لوکاچ. ترجمه ی محسن حکیمی. نشر مرکز ص. 57). حکومتی که با دین ایجابی وحدت دارد. دین ایجابی نیز از نظر هگل دینی است ارائه دهنده ی قضایایی که »باید مستقل از نظرات خودمان درباره ی آنها، حقیقت بودن آن را مسلّم بگیریم، و حتی اگر هیچ کس آنها را هرگز درنیافته باشد، حتی اگر هیچ کس آنها را چون حقیقت ننگریسته باشد باز هم باید حقیقت باشند« آنچه مطلقاً صحیح است و نباید به آن بی حرمتی شود. هگل برای معرفی کردن حکومت استبدادی و دین ایجابی مفهوم »مرجعیّت ایجابی« را به کار می برد. او مرجعیت ایجابی را در بیگانگی با انسان دانسته، حاکمیت آن را مستلزم نفی آزادی و خودمختاریِ عقل انسان می داند. مرجعیتی که انسان در برابر آن »بی یار و یاور می ماند.« مرجعیت ایجابی، انسان را به مثابه ی »عین« در نظر گرفته و می پرورد و از ذهن (= سوژه) شدن انسان که به خود مختاری ذهنی او می انجامد جلوگیری می کند. برای هگل ذهنیت در تضاد با ایجابیت است. مرجعیت ایجابی، مرجعیت همه ی آن چیزهایی است که مسلّم و مطلق و بنابراین مقدّس فرض می شود و بنابراین تغییرناپذیر می باشد. این مرجعیتی است که اراده ی انسانها برای زندگی آزاد و آفرینش گرانه را در هم می شکند و فقط می تواند فرمانبرداری، تسلیم شده گی و انفعال را در انسانها برانگیزد.

 

استمرار حکومت استبدادی از دوران باستان تا دوران معاصر هرچند با اشکال متفاوت و تغییراتی توأم بوده اما بر خصیصه های کیفی ثابتی متکی بوده است. مهمترین کیفیت آن، حاکمیت بی قانونی است. در حکومت استبدادی، حکمرانی کردن متکی به رأی دلبخواهی و تحمیلیِ حاکم مستبدّ و یا هر مرجعی است که قدرت استبدادی را اِعمال می کند. البته استبداد در عمل، این ويژگی اساسی را بصورت های گوناگون بروز می دهد. چه بسا با پیچیده شدن جوامع، در این و یا آن حکومت استبدادی به اصطلاح قوانینی وجود داشته و در این یا آن حوزه ی اجتماعی و حقوقی (و نه لزوماً سیاسی) کارکرد داشته باشد. اما صورت ظاهری و دروغین اعتبار قانونی در در تمامی حکومت های استبدادی از اینجاست که همواره رأی خودکامانه ی مرجع قدرت استبدادی، فراتر از قانون می باشد. قانون هیچ گونه نظارتی بر عملکرد او ندارد و به هیچ روی نمی تواند قدرت و چگونگی اِعمال قدرت او را به امری قابل پیش بینی درآورد. در این حال، حاکم مستبدّ، تابع قانون نیست؛ بلکه قانون وابسته به اراده ی شخصی اوست و نیز تابع تعابیر شخصی او از قانون و به ویژه آن چه که قانون الهی خوانده می شود تا متابعت تام از آن طلب شود.

 

لوئی آلتوسر با شرح نظرات منتسکیو در مورد بی قانونی حکومت استبدادی، شناخت از این ویژه گی را اعتلا داده است:

منتسکیو به کرّات می گوید که استبداد فاقد قانون است، که البته منظور او بیش از همه، قوانین بنیادی است... در حکومت استبدادی همیشه می توان تمامی سیاست را به هوای نفسانی تحویل کرد. هنوز ساختی در میان نیست. گرچه در حکومت استبدادی، دین نقش قانون بنیادی را ایفا می کند و مرجعی می شود که مافوق مرجع سیاسی قرار دارد، و در مواقعی هم از بیرحمی شدید سلطان و هم از ترس اتباع می کاهد با این وصف جوهر این یک نیز عاطفه است؛ چون در رژیم استبدادی، دین خود نیز مستبدّ است؛ و ترسی است که بر ترس پیشین افزوده می شود.

... در حقیقت، استبداد هیچ قانونی برای اداره ی امور کشور و تداوم آنها نمی شناسد،... جز قانونی که بر انتقال عجیب و غریب قدرت سلطان، حاکم است و این قدرت همواره قدرت مطلق است. این قدرت مطلق از شخص سلطان آغاز می شود و به رئیس هر خاندان در اقصی نقاط کشور انتقال می یابد. منطقِ هوای نفسانی از طریق وزیر اعظم، پاشاها، و فرمانداران در سراسر قلمرو مستبدّ گسترده می شود. (مقاله ی »مفهوم استبداد شرقی« ترجمه ی یداله موقن. نگاه نو شماره 23 ص. 4/83).

 

--------------------------------------------------

 

امیدوارم این بخش توجه دوستان را به خواندن این کتاب جلب کرده باشد.

اگر درباره ی مشکلات جامعه ی مدرن غربی آگاهی می خواهید می توانید به رُمان "1984" جرج آرول رجوع فرمایید. به تازگی چندی از روزنامه نگاران غربی احمیت این رمان را در سیاست های غربیِ پس از 11 سپتامبر بازبینی کرده اند.

 

آرش